خیلی بهش وابسته شده بودم و با اینکه اختلاف سنیمون 10 سال بود ولی خیلی خوب منو درک میکرد و احساس میکردم که فقط اونه که حرفام رو میفهمه. همیشه نزدیک های غروب که کارش تموم میشد زنگ میزدم محل کارش برای اینکه برم پیشش و یه مسیری رو با هم پیاده قدم بزنیم و صحبت کنیم. خیلی اون قدم زدن ها رو دوست داشتم. می گفت میخواد وزن کم کنه ولی توی راه انقدر هله هوله میخوردیم که آخرش همون آش و همون کاسه. یه شب بهش زنگ زدم. حال و حوصله نداشت.
- سلام چطوری؟ دلم برات تنگ شده. کی خونتونه؟
- شوهرم نیست
- میخوام بیام پیشت، اشکالی که نداره؟
-(بعد از یه مکث کوتاه) نه، اشکالی نداره
آماده شدم و ماشین رو برداشتم و رفتم در خونشون. در رو باز گذاشته بود برای من. رفتم توی خونه دیدم یه گوشه نشسته. نشستم کنارش و گفتم: چی شده؟ چرا ناراحتی؟ گفت: هیچی نیست، خسته ام. دستم رو حلقه کردم دور گردنش و بوسیدمش. نگام کرد و لبخند زد. شروع کردم به بوس های بیشتر که خودش رو کشید کنار.
- چی شد؟
- نمیتونم، پریودم!
- (نگاه سفیه اندر عاقل)اِه یعنی نمیشه؟
- (نگاه عاقل اندر سفیه)نه، کثیفه!
- پس چرا گفتی بیام؟
- خودت خواستی
- ولی تو نگقتی که پریودی
- (چیزی نگفت و نگام کرد)
- تا کی طول میکشه؟
- پس فردا تموم میشه.
از دستش ناراحت شده بودم که الکی منو کشونده بود اونجا. ولی باز هم دوست داشتم پیشش بمونم. بهش گفتم:
-میتونم پیشت بمونم؟
- بمونی که چی؟
- میخوام پیشت بخوابم
- میگم پریودم هیچی حس نمیکنم.
- نمیخوام که کاری بکنم. خوابیدن اونجوری نه، فقط میخوام پیشت دراز بکشم.
- وا! که چی بشه الکی دراز بکشی؟
- هیچی، دوست دارم یکم پیشت بخوابم. هیچ کاری هم نمیکنم
- خو باشه بیا
رفتو خوابید. منم رفتم کنارش خوابیدم. فقط آروم دستمو کشیدم روی صورتش و زل زدم توی چشمش. هیچ حرفی نزدیم. یه دیقه بعد بلند شدم و خدافظی کردم. از این کارم تعجب کرده بود. رسیدم خونه لباسام رو عوض کردم و رفتم توی تخت خواب. توی ذهنم مجسمش کردم و پتو رو بجای اون بغل کردم و خوابیدم.
همیشه وقتی با هم تنها میشدیم. بیشتر دوست داشتم فقط بغل و نوازشش کنم ولی وقتی که از این کارا میکردم تا آخر کار همراییم میکرد. یه روز بهم گفت: میدونی تو مثل بقیه س.کس نمیکنی. مردا همه درمیارن و میکنن داخل و بی احساسن، ولی تو نه. میدونی این کاری که تو میکنی، کردن نیست، عشقبازیه! حالت صورت و لحن صداش وقتی گفت «عشق بازی» یه جور تمسخرآمیز به نظرم اومد. با این حرفش خیلی ناراحت شدم و احساس کردم که مثل دخترها احساساتی و پروانه ای ام. خیلی به مردونگیم برخورد. به خودم گقتم «باشه از این به بعد یجوری بکنمت که عشقبازی مشقبازی رو از یاد ببری». یه بارهم گفت: «دارم یه رمان میخونم که یه شخصیت پسری توش هست که اخلاقش مثل تو آرومه و موقع عشقبازیش دقیقا مثل توئه. » دوباره با اون لحن مسخرش گفت: «وقتی به عشقبازی این پسره میرسم همش یاد تو می افتم.»
این جمله های آخرش چند بار توی ذهنم تکرار شدن. باز هم خیلی ناراحت شدم. از اینکه به چشمش اینقدر احساسی بنظر اومدم بدم میومد.
شوهرش اهل خیانت و این حرفا نبود ولی میگفت که اصلا برای این کارا حوصله نداره و کلا آدم سردی ـه. اصلا به فکرش نیست و فقط میاد روش دراز میکشه و دو دیقه ای کارش تمومه. میگفت تا حالا برای شوهرش س.اک نزده. یه بارم که بهش گفته براش س.اک بزنه شوهرش گفته: نه. این کثیف کاری ها چیه؟ این کارا رو از کجا یاد گرفتی؟ /اونم گفته: از دوستم
اونوقت تازه فهمیدم چرا اینقدر من پیشش عزیزم. میگفت: زنها آرزوشونه یه مردی مثل تو داشته باشن. اول از این حرفش خیلی خوش به حالم شد ولی بعدش مغزم فلش بک زد به بی عرضگی هام. یاد این افتادم که چند ساله دختری رو دوست دارم ولی هروقت باهاش روبرو شدم بجز دستپاچگی و من و من کردن چیز دیگه نداشتم. یاد سکوتهای افتضاح و ضایع. یاد اینکه هیچوقت بلد نشدم چطور سر صحبت رو باز کنم. یاد قطع امید کردن دخترا از خودم چون به چشمشون غیراجتماعی و غیر عادی اومدم.
اون این چیزا رو درباره من نمیدونست.فکر میکرد با دخترای زیادی دوستم. فکر کنم حتی نمیدونست که بعضی وقتا توی همون «عشقبازی»م بجای زنی که هنوز بتونی ردپای بخیه رو روی شکمش ببینی، دختری رو تصور میکردم که دیگه میدونستم هرگز نمیتونم باهاش باشم.